«

»

Print this نوشته

استقلال و حاکمیت ملّی بدون برخوردار بودن از ارتش ممکن نیست / سرتیپ‌‌اسد بهبودی

asad behboodi استقلال و حاکمیت ملّی بدون برخوردار بودن از ارتش ممکن نیست / سرتیپ‌‌اسد بهبودیخویشتن‌داری رضاشاه درکوبیدن برطبل جنگ و رویکرد او در برتر شمردن مصلحت‌ملّی برمصلحت‌شخصی هنگامی ارج و ارزش خود را به نمایش میگذارد که با رفتار و کردار خمینی در جنگ با عراق مقایسه شود.

 

 

سرتیپ‌اسد بهبودی چهارماه قبل از انقلاب به درجه سرتیپی ارتقاء یافت. او طی بیست‌وشش سال خدمت در ارتش در مشاغل فرماندهی، ستادی و استادی در دانشکدهای مختلف ارتش، خدمت کرد.

وی دوره‌های دبستان و دبیرستان را در موطن خود ـ کرمانشاه ـ گذراند و درسال ۱۳۳۱ از دانشکده افسری فارغ‌التحصیل شد. در ادامه تحصیلات نظامی، او دوره مقدماتی پیاده نظام را در ایران، دوره عالی پیاده و دوره ارتباطات و فرماندهی را در ایالات متحده طی کرد. برای طی “دوره فرماندهی وستاد” ارتش او را به پاکستان فرستاد که با موفقیت آن دوره را در دانشکده فرماندهی وستاد آن کشور به پایان رساند. به موازات تحصیلات نظامی، ایشان در رشته علوم‌اجتماعی در دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و در آن رشته به اخذ درجه فوق لیسانس نائل گردید.

سرتیپ بهبودی از ۱۹۷۳ تا ۱۹۷۶ سمت وابسته نظامی ارتش پیشین را در سفارت ایران در لندن برعهده داشت. او در مشاغل افسر طرح و عملیات و رئیس بخش “طرح وتوسعه نیرو” در ستاد نیروی زمینی و شرکت در طرح‌ریزی تمرینات کشورهای عضو “سنتو” از نزدیک با تهدید نظامی عراق و اتحاد شوروی پیشین آشنا شد و هدفهای توسعه‌طلبانه آنها را در ایران شناخت. با برخورداری از این سابقه او تجاوز عراق و واکنش دلاورانه ارتش ایران را درتعرض متقابل که به انهدام بخش بزرگی از ارتش عراق انجامید در نشریات برون مرز انتشار داد. ازجمله در هفته نامه “ایران وجهان” زیر عنوان “در حسرت قادسیه” تمامی حوادث جنگ را از ابتدا تا بیرون راندن عراقیها به پشت مرزهای بین‌المللی منتشر ساخت، در کیهان لندن نیز طی چندین مقاله جنگ و رویکرد خمینی را نسبت به جنگ تحلیل کرد، و او را به خاطر اصراری ‌که برتحقق هدفهای دست‌نیافتنی جنگ میورزید مبتلا به اختلال روانی(paranoia) توصیف کرد و نوشت: «خمینی جنگ را آنقدر ادامه خواهد داد که پیروزی ایران را مبدّل به شکست سازد.»

پس از جنگ ایران و عراق، او همّ خود را به نوشتن مقالاتی در رابطه با نقش مدیریت ارتش در برقراری یا سرکوب دمکراسی معطوف ساخت و در این مورد کتاب کوچکی زیرعنوان “نقش نیروهای مسلّح درحاکمیت” به چاپ رساند. او میگوید هدفش از این نوشته‌ها بیشتر از مردم عادی متوجه جامعه روشنفکری ایران است که شمار زیادی از آنها حتی با وجود تحصیل و اقامت در کشورهای غربی، متاسفانه از درک نقش مدیریت ارتش در استقرار و حفاظت از دموکراسی در آن جوامع غافل ماندند و درانقلاب ۵۷ تحت تاثیر مارکسیستها و مجاهدین خلق که به دنبال برنامه‌های خود بودند، بجای آنکه تغییر درسیستم مدیریت ارتش را طلب کنند، انحلال آنرا خواستار شدند.

 

 

نگاهی به قشون ملّی از دید مشروطه‌خواهان

 

نیروهای مسلّح کشور که ارتش سازمان یافته‌ترین شکل آنها است، نهادی دفاعی است که برای جامعه و نهادهای آن محیط امن به وجود میآورد. ارتش مأًموریت دارد: از مرزهای کشورحفاظت کند، جلو تجاوز بیگانه را بگیرد و استقلال و یکپارچگی کشور را تأًمین نماید. این مأًموریتها همه درچهارچوب اعمال حاکمیت ملّی انجام میگیرد (National Sovereignty) که نقش اول ارتش است و هیچ ربطی به نوع حکومت ندارد. حکومت خواه منتخب مردم باشد یا نباشد، ارتش در اجرای این ماموریت هم به جامعه و هم به حکومت خدمت میکند. از این رو ارزش این خدمت که اساساً حفاظتی و امنیتی است باید محفوظ بماند و زیر سئوال نرود. مشکل مردم با ارتش هنگامی است که این نهاد ملّی از اجرای نقش دوّم خود باز میماند و به جای اینکه حاکمیت مردمی را که آن را تاًسیس کرده‌اند و هزینه‌هایش را میپردازند برقرار سازد (Peole Sovereignty) حاکمیت حکومتهای خودکامه را تحمیل میکند و در دست آنها وسیله سرکوب مردم میشود.

 

برکنار از این نقش‌های دوگانه، ارتش نقش نمادین نیز دارد. دراین نقش ارتش استقلال کشور و حاکمیت حکومت برقلمرو کشور را نیز به نمایش میگذارد. از این‌رو اشغالگران در اولین قدم، ارتش کشور اشغال شده را منحل میسازند و یا آن را زیر کنترل قرار میدهند تا از ملت و حکومت سلب حاکمیت کنند و به استقلال کشور خاتمه دهند. انتقال حاکمیت به عراقیها و پایان بخشیدن به اشغال عراق هنگامی مورد تائید و تصویب شورای امنیت سازمان ملل قرار گرفت که نیروهای اشغالگر موافقت کردند که فرماندهی و کنترل نیروهای مسلّح عراق را بدون آنکه در آن مداخله کنند به حکومت موقّت عراق و اگذار سازند و برکنار از موارد دفاع از خود، کاربرد نیروهایشان را در عراق نیز با حکومت موقّت هماهنگ سازند.

استقلال و حاکمیت ملّی بدون برخوردار بودن از ارتش ممکن نیست. کشوری تن به تحمیل بیگانه میدهد و یا اینکه استقلالش از بین میرود که ارتش آماده به خدمت ندارد. ( Standing Army ) یا دارد ولی کافی نیست و برای نگهداری آن در زمان صلح و کاربردش در زمان جنگ از مدیریت شایسته محروم است. اهمیت مدیریت ارتش کمتر ازخود ارتش نیست. در مدیریت ارتش ابتدا فرماندهی کل ارتش و اختیارات و محدودیتهای او در بکار بردن ارتش مشخص میشود، سپس بر مبنای آن سلسله مراتب فرماندهی ارتش و حدود اختیارات و مسئولیت‌های فرماندهان تعیین میگردد. مدیریت ارتش به مقولات زیادی مانند ترفیعات، انتصابات، تهیه و اختصاص نیازمندیهای مادی و انسانی، حیطه‌بندی پادگانی و دفاعی کشور، آموزش، انضباط و زیست افراد میپردازد که ذکر آنها مورد استفاده این نوشته نیست. تاریخ موارد بسیار زیادی را نشان میدهد که ارتش‌های بزرگ تنها به دلیل ضعف مدیریت و بی‌کفایتی فرماندهان مغلوب ارتش‌های کوچک، حتّی بسیار کوچکتر شده‌اند. دو نمونه روشن آن، شکست ارتش ساسانی به دست اعراب و شکست ارتش صفوی به دست افغانها است.

استقلال ایران در صدر اسلام هنگامی از میان رفت که اعراب مسلمان با بهره گرفتن از ضعف مفرط دولت ساسانی ارتش ناتوان شده، از هم گسیخته و بی‌مدیریت آنرا شکست داد. محمّد، پیغمبر اسلام هنگامی به اعراب فتح ایران را وعده داد که شرایط داخلی ایران و ناتوانی ارتش ساسانی تحقّق این وعده را میسّر میساخت. در آن دوران اوضاع داخلی ایران چنان آشفته و بی‌سامان بود که تنها در مدّت چهارسال (۶۳۲-۶۲۸ م) هم‌زمان با حمله اعراب ده پادشاه به سلطنت رسیدند(۱) و ارتش در جریان جنگ‌هائی که برای برکنار ساختن و یا به سلطنت رساندن آنها انجام داد از توان افتاد و ضعیف شد. در روند این جنگ‌ها هرفرمانده نیروهایش را برای برداشتن و گماردن یک پادشاه در برابر فرمانده دیگر قرار داد که آخرین آنها رستم‌فرخزاد بود که نیروهایش را در سرنگون ساختن آذرمیدخت و به سلطنت رساندن یزدگرد هشت ساله بکار برد.

ارتشی که بارها ارتش نیرومند روم را به زانو درآورد، مرزهای غربی ایران را تا سوریه و فلسطین و مصر امتداد داد و چندین بار امپراطوران روم را خراج گذار کرد، یا کشت و یا به اسارت گرفت، این‌بار به جریمه درگیر شدن به جنگ داخلی و غفلت ورزیدن از وظیفه مرزداری، مغلوب دشمنی شد که نشر آئین تازه اسلام را وسیله توسعه‌طلبی و چپاول ثروت همسایگان قرار داده بود. دشمن جدید هر چند که نیرویش با روم، حریف جنگی چهارصدساله ساسانیان قابل مقایسه نبود. ولی به دلیل حضورش در مرزهای غربی ایران و شیوه نشر آئین آنها از راه جنگ وخونریزی میبایست تهدید به حساب میآمد و برای دفع آن چارجوئی میشد.

به نظر میرسد رستم‌فرخزاد که به نیابت یزدگرد خردسال زمام امور را در دست داشت از مدیریت کافی برای اداره ارتش ایران برخوردار نبود. اگر بود میبایست به ارتش از هم گسیخته ایران انسجام میداد. اگر بود میبایست از پیروزی نبرد جسرکه قبل از قادسیه رخ داده بود استفاده می‌جست و نیروهای عرب را بکلی منهدم میساخت. اگر بود چندین ماه نیروی بزرگتر ومجهزتر ایران را عاطل و باطل در برابر دشمن قرار نمیداد و به اعراب پول پیشنهاد نمیکرد ( ۲ ) که براثر آن دشمن جری شود و روحیه ارتش ایران تخریب گردد. در نبرد قادسیه رستم‌فرخزاد کشته شد. او که بار سنگین این شکست ننگین را بردوش دارد، در ارتکاب ننگ تنها نیست. مؤبدان قدرت‌طلب، نجبای آزمند و فرماندهان جاه‌طلب ارتش همه در شکست ایران از اعراب سهم دارند که خود نیز به جزای آن قتل عام شدند.

پیروزی قادسیه که بسیار ارزان به دست آمد راه تیسفون را بر مسلمانان غارتگر گشود و ذخایر فراوانی را که شاهان ساسانی گرد آورده بودند یکجا در اختیارشان گذاشت و آنها را برانگیخت تا باحرص‌وآز بیشتر به داخل ایران یورش برند و بی‌محابا دست به غارت و کشتار مردم ایران بزنند. در این هجوم وحشیانه اعراب بیابانگرد ملهم از تعلیمات قران در کشتن و جزیه گرفتن از غیرمسلمانان، به مردم ایران بسیار ظلم کردند و نسبت به آنها جنایات فراوانی مرتکب شدند: کتابخانه‌ها، تاسیسات آموزشی، آثار فرهنگی و تاریخی و دینی را سوزاندند. ایرانیان را بیرحمانه کشتند و اموال ودارائیهایشان را تصاحب کردند و دختران و پسران ایرانی را برای تمتع جستن و فروختن در بازارهای برده‌فروشی به اسارت بردند. در ارتکاب این جنایات فجیع عمربن‌خطاب در مقام خلیفه مسلمین نقش کلیدی داشت که در اجرای فرامین قران میبایست اسلام را ترویج کند، سلطه اسلام را برکشورهای دیگر برقرار سازد و ملیت‌های دیگر را ذوب در امت‌اسلامی نماید. در اجرای این هدف، سیاست عمر در جنگ با ایران حکم میکرد که فرهنگ و تمدن و تاریخ و هویت ایرانیان بکلی محو گردد تا هویت اعراب جایگزین آن شود.

سکوت قران در باره ایران و پادشاهان ایران را باید در این راستا تفسیر کرد. قران سالها پس از فتح ایران در زمان عثمان به وسیله “زید‌بن ثابت‌انصاری” تدوین گردید. زید، عثمان وچهره‌های دیگرعرب که در جمع‌آوری و تدوین قران نقش داشتند از سیاست و هدف خلیفه دوّم عدول نکردند، از این‌رو در سراسر قران حتّی یک‌بار از ایران و پادشاهان ایران نام برده نمیشود. هدفمندی این سکوت تا آن حد روشن و آشکار است که در آیه ششم از سوره بنی‌اسرائیل با آنکه به آزادی یهودیان از اسارت اشاره میشود و از آن به نیکی یاد میکند باز از ایران و کوروش که آفرینندگان آن حادثه تاریخی بودند نام نمیبرد. برخلاف قران، تورات که قدمتش هم از آن بیشتر است و به اعتقاد مسلمانان هر دو از یک منبع نازل شده‌اند از ایران و پادشاهان ایران زیاد یاد میکند، به ویژه به مقام و منزلت کوروش به خاطر آزاد ساختن یهودیان از اسارت بابل آنچنان ارج می‌نهد که او را منجی و نبی به حساب میآورد. رویکرد اسلام و سیاست عمر در نفی فرهنگ و تاریخ و ملیت مردم ایران پس از گذشت قرنها هنوز در ایران ادامه دارد و بسیاری از آخوندها مجدانه کوشیده و میکوشند تا آن را تحقق بخشند. در اجرای این سیاست، خمینی ملی‌گرائی را ارتداد میدانست و از همان آغاز حکومتش در ایران، همراه و همگام با پیروانش مذبوحانه تلاش کرد که مظاهر فرهنگی و سنن ملّی ما را ملغی سازد و حس وطن‌دوستی مردم ایران را از ریشه بسوزاند.

با شکست ارتش ساسانی و محروم شدن ایران از نیروی دفاعی، استقلال ایران از میان رفت و حاکمیت اعراب پاگرفت. پی‌آمدهای این شکست ننگین برای نهصدسال یکپارچگی ایران و حاکمیت ملّی ایرانیان را از میان برد. در این مدّت تازی و ترک و تاتار برایران حکومت کردند و در بهترین وضعیت، حکومت‌های محلی توسط ایرانیان درگوشه و کنار ایران بوجود آمد. این ملیت‌گسیختگی و پاره‌پارگی ایران هنگامی پایان یافت که شاه‌عباس بزرگ برکنار از نیروی قزلباش به تأسیس ارتش ملّی و آماده به خدمت (دائمی) همّت گمارد که به جنگ ابزارگرم مجهز بود و هزینه نگهداریش را دولت می‌پرداخت. تا آن زمان ایران ارتش ملّی و دائمی نداشت و قشون آن از عشایر، و فرماندهان قشون از سران عشایر تشکیل میشد که در زمان جنگ در مناطقی که مورد تهدید قرار میگرفت تمرکز می‌یافت و با جنگ ابزارهای ابتدائی نظیر شمشیر و نیزه و خنجر با دشمن میجنگید.

در آن روزها دشمن اصلی ایران امپراطوری عثمانی بود که با استفاده از ارتش دائمی و بسیار نیرومند خود که به جنگ ابزارگرم از جمله توپخانه مجهز بود تا وین پیش رفت و اروپا را مورد تهدید قرار داد. محروم بودن ایران از ارتش آماده به خدمت و جنگ ابزارگرم به عثمانی‌ها امکان میداد که در فرصت‌های مناسب، به ویژه در مواقعی که دولت صفوی دچار ضعف و فتور میشد به ایران تجاوز کنند و بخشی از ایران را متصرّف شوند. پس از مرگ شاه‌طهماسب اول در ۱۵۷۸ و جلوس شاه‌عبّاس به سلطنت که طّی آن خونریزی‌هائی برای رسیدن به مقام پادشاهی صورت گرفت، اوضاع داخلی ایران نابسامان شد و استان‌های مرزی ایران آسیب‌پذیر گردید. ترکها بلافاصله با استفاده از فرصت و زیرپا قراردادن قراردادهای پیشین با نیروئی بسیار زیاد به ایران تاختند و بخش‌های بزرگی از خاک ایران را در غرب و شمال غرب به تصرف درآوردند و شاه‌عباس را که تازه به سلطنت رسیده بود مجبور به امضای قرارداد ۱۵۹۰ ساختند که طبق آن گرجستان، ایروان، داغستان، شروان و آذربایجان به عثمانیها واگذار گردید.

شاه‌عباس سرخورده و بیمناک از توسعه‌طلبی ترکها به امید ایجاد یک جبهه مشترک با اروپائیان که آنها نیز در معرض تعرض ترکها بودند رسولانی به اروپا فرستاد تا مقدمات یک پیمان نظامی را فراهم آورد. در آن زمان ترکها پس از تصرف کشورهای بالکان و مجارستان چندبار وین پایتخت اطریش را محاصره کردند و سایر کشورهای اروپای مرکزی را مورد تهدید قرار دادند، با اینحال آن اتحاد به دلائلی به وجود نیامد(۳). به نظر میرسد انگلیسیها با آنکه بطور مستقیم در تهدید نبودند ولی خطرحضور ترکها را در اروپای مرکزی درک کرده باشند، در این راستا است که “سرآنتونی شرلی” با هیئتی زیرپوشش ایجاد روابط بازرگانی به ایران میآید و با مذاکراتی که باشاه‌عباّس انجام میدهد قرارمیشود در کنار نیروی قزلباش ارتشی دائمی و دولتی به شکل ارتش‌های اروپائی که به جنگ ابزار مدرن از جمله توپ و تفنگ مجهز هستند به وجود آید و انگلیسیها نیز در سازمان دادن آن، و آموزش و بکار بردن سلاحهای گرم به ایران کمک کنند.

شاه‌عباّس ابتدا به کمک این ارتش نوین ازبکها را که همزمان با تجاوز عثمانیها به مناطق شمالی ایران حمله میکردند تارومار ساخت، سپس با اطمینان‌خاطر از کارائی آن، از عثمانیها خواست که تمامی مناطقی را که طبق قرارداد تحمیلی ۱۵۹۰ از ایران جدا ساخته بودند, به ایران برگردانند که قبول نشد. شاه‌عباّس بلافاصله ترکها را مورد حمله قرار داد و بخشی از مناطق از دست رفته را به دست آورد. عثمانیها پس از این شکست، خطر ارتش نوین ایران را که با جنگ‌ابزار جدید و تاکتیک جدید وارد کارزار شده بود درک کردند و برای انهدام آن و تسلط گذشته برجبهه شرقی با نیروئی بزرگتر از ارتش ایران، شامل سپاه‌ جنگ آزموده “ینی چری” با ارتش ایران درگیر گردید. در این دوره از جنگ، ارتش ایران طی چند نبرد ارتش بزرگتر عثمانی را قاطعانه شکست داد و شاه‌عباّس قرارداد صلح ۱۶۱۲ را که تمام مفاد آن به نفع ایران بود بر سلطان احمداوّل پادشاه عثمانی تحمیل کرد (۴).

طبق این قرارداد برکنار از مناطق از دست رفته درسال۱۵۹۰ شهرها و نواحی دیگری مانند دیاربکر، وان، موصل، بغداد…که در این دوره تصّرف شد، ولی در دوره‌های قبل از ایران جدا شده بود به ایران واگذار گردید. شکست ارتش عثمانی به دست ایرانیان، پیروزی اروپائیان را نیز در جبهه شمالی به ارمغان آورد و در آنجا نیز ارتش عثمانی شکست خورد، و از اطریش و اروپای مرکزی رفع تهدید شد. همکاری ایران و انگلیس در آن دوران از منافع مشترک آنها برمیخاست و روشن‌بینی و واقعیت‌گرائی شاه‌عبّاس و انگلیسیها را نشان میدهد. این ارتش مدرن با آن ویژگیها نیز درپی سقوط شایستگی مدیریت و بی‌کفایتی فرماندهان آن در زمان سلطان‌حسین صفوی مغلوب طغیان‌گران افغان شد که به هیچ وجه از نظر استعداد، جنگ‌ابزار و سازوبرگ با آنها قابل مقایسه نبود.

انگلیسیها برخلاف همکاریهای ثمربخششان در زمان شاه‌عبّاس، بعداً در دوران سلطنت پادشاهان قاجار ایران و ارتش ایران را چه در شرق برای حفظ هندوستان، و چه درشمال برای ابراز دوستی یا دشمنی با روسیه مزوّرانه مورد بهره‌برداری قراردادند و با توطئه و دسیسه منافع‌ملی ایران را یکسره پایمال ساختند. در شرق، هنگامیکه زمانشاه پادشاه افغانستان به هندوستان حمله کرد، انگلیسها زیر فشار نیروهای افغان فتحعلی شاه را در ۱۷۹۸ با نیرنگ ترغیب کردند که به افغانستان تجاوز کند و به برادر زمانشاه برای رسیدن به سلطنت یاری دهد. محمّد، برادر زمانشاه به کمک نیروهای ایران قندهار و کابل را تصرّف کرد که بر اثر آن زمانشاه برای رویاروئی با خطری که سلطنتش را تهدید میکرد، حمله به انگلیسیها را متوقّف ساخت و به کابل بازگشت که در آنجا کور و زندانی گردید. در این عملیات چیزی نصیب ایران نشد. امّا انگلیسیها با سودجوئی از ایران موفّق شدند تعرض زمانشاه را به شکست بکشانند و قرارداد صلح ۱۸۵۵ را برافغانها تحمیل کنند که طبق آن مناطق استراتژیک “خیبر” به انگلیسیها واگذار شد و مرزهای غربی هندوستان مستحکم گردید.

انگلستان در آن زمان برای حفظ هندوستان و دفع کردن خطر از آن، به هر دسیسه و نیرنگی دست میزد که بدبختانه ایران به دلیل موقعیت جغرافیائی که داشت همواره درمعرض آن قرار میگرفت. در آن دوران عمق دادن به دفاع مرزهای غربی هندوستان حکم میکرد، که عرض و عمق افغانستان به سمت غرب در بخشهای شرقی ایران پیشرود، تا هم ایران و هم روسیه از هندوستان دور شوند. در اجرای این سیاست، انگلیسیها در ۱۸۵۷ هنگامیکه ایران هرات را در محاصره داشت، برای مجبور ساختن آن به برچیدن محاصره و توقف عملیات نظامی در افغانستان ضمن تهدید ایران به جنگ در بوشهر به پیاده کردن نیرو پرداختند.

ایران در آن زمان‌ها به دلیل ضعف نظامی، نه توانست از رقابتهای روس و انگلیس برای تسلط برمنطقه بهره بگیرد و نه توانست از درگیریهای آنها در جبهه اروپا سود جوید و منافع‌ملی خود را تأمین نماید. در نتیجه این آرزوی ایرانیان در آن دوران تحقق نیافت زیرا هر دو کشور سودجو و توسعه‌طلب با دست آویز آموزش دادن و آماده ساختن نیروهای نظامی ایران، شایستگی رزمی و استعداد آنها را درحد دلخواه خود نگه میداشتند. در خلال سالهای ۱۵-۱۸۰۳ که انگلیس با متحدان اروپائی خود درگیرجنگ با ناپلئون بود، باز از کنترل نیروهای ایران برای اطمینان خاطر ازتأمین هندوستان غافل نماند و با تمهید و فریبکاری به مقصود رسید.

در آن زمان زمامداران ایران بیزار و سرخورده از دوزوکلکهای روس و انگلیس، از فرانسه برای آموزش دادن و آماده ساختن نیروی نظامی ایران کمک طلبیدند. ناپلئون با توجّه به موقعیت جغرافیائی ایران نسبت به هندوستان بلافاصله از تقاضای ایران استقبال کرد و در بحبوحه جنگ با انگلیس در سا ل۱۸۰۷ هیئتی را به ریاست ژنرال گاردن به ایران فرستاد. انگلیسیها بیمناک از نفوذ فرانسویها و مقاصدشان در ایران بیدرنگ واکنش نشان دادند و در سال ۱۸۰۸ هیئتی را به ریاست”سرهارفورد جونز” با هدف بیرون راندن فرانسویها به ایران فرستادند. این هیئت در اجرای مقصود فتحعلی شاه را تطمیع کرد و قراردادی را به امضا رساند که طبق یکی از مواد آن، انگلیس متعهد شد که هرسال دویست‌هزارتومان به ایران مساعده بدهد و برای آموزش و نوسازی نیروهای نظامی ایران هر اندازه افسر و درجه‌دار که لازم باشد بطور رایگان در اختیار بگذارد.

در زمانی که این قرارداد امضا شد، ایران و روس درگیر جنگی بودند که روسها در ۱۸۰۴ با بهره‌گیری از ناتوانی نیروی دفاعی ایران و درگیری انگلیسیها با ناپلئون در اروپا به ایران تحمیل کرده بودند. حضور افسران انگلیسی و کمکهای نظامی آنها به ایرانیان امکان داد که جلو پیشروی روسها را بگیرند و جنگ را برای چندین سال بدون تحمّل شکست ادامه دهند. در۱۸۱۲ ناپلئون به روسیه حمله کرد که بر اثر آن روس و انگلیس در جنک با فرانسه متحد شدند. کمک به متحد جدید در رویاروئی با ناپلئون که منافع حیاتی انگلیس را در اروپا به خطر انداخته بود حکم میکرد که روسها از جبهه ایران رها شوند تا بتوانند عمده نیروهایشان را در اروپا بکار برند. با این هدف انگلیسیها به ایران فشار آوردند که جنگ را متوقف سازد و با روسها صلح کند. فتحعلی شاه نپذیرفت و برادامه جنگ اصرار ورزید. انگلیسها نیز که طبق مفاد قرارداد ۱۸۰۸ به آموزش و نوسازی قشون ایران متعهد بودند و در اجرای عملیات نظامی و جنگیدن در صفوف نیروهای ایران تعهد نداشتند به افسران و درجه‌داران خود فرمان دادند که به تهران بازگردند. روسها که براثر رشادت افراد ایرانی و کاردانی افسران و درجه‌داران انگلیسی در مدّت هشت‌سال موفق به پیروزی نشده بودند، چند روز پس از آن واقعه شبانه عمده قوای ایران را در اصلاندوز منهدم ساختند که منجر به امضای قرارداد ننگین گلستان و واگذار کردن بخشی از مناطق شمال ارس به روسها شد. نشانه‌های زیادی در دست است که انگلیسیها کم و کیف نیروهای ایران را در اختیار روسها گذاشتند.

واگذاری بخشهائی از ایران و تحمّل شکست از دشمنان، برکنار از ملاحظات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی محصول مستقیم ناتوانی نظامی ایران بود که تنها به موارد بالا ختم نمیشود. درگیرودار انقلاب مشروطه در۱۹۰۷ روسها و انگلیسیها ایران را به همین دلیل به مناطق نفوذ خود تقسیم کردند. در ۱۲۸۸ خورشیدی در بحبوحه مبارزات مشروطه‌خواهان اگر ایران توان نظامی داشت و می‌توانست امنیت مرزهایش را تأمین کند، ارتش روس وارد آذربایجان نمیشد و روس و انگلیس در امور داخلی ما مداخله نمیکردند.

در آن زمان برکنار از دویزیون (لشگر) قزاق و ژاندارمری، استخوابندی قشون ایران را فوج‌هائی تشکیل میداد که درگذشته به همّت امیرکبیر بوجود آمده بود که البته بعد از ایشان به علّت فساد مالی حکام و فرماندهان استعداد و توان رزمیشان کاهش یافت. در زمان ناصرالدین شاه امیرکبیر متاثر از شکستهای ایران از روسیه، در زمینه نیروی دفاعی کشور دست به اصلاحاتی زد. او برای تأسیس قشون ایران سیستمی بوجود آورد که طبق آن از هرسه پسر یک خانواده، یک نفر برای فوجهائی که در آن منطقه تشکیل میشد به خدمت احضار میگردید. این سیستم را “سرشماری گرفتن” میگفتند زیرا از طریق سرشماری ساکنین روستاها و ایلات و عشایر انجام میگرفت و واژه‌ئی که برای فرد احضار شده بکار میرفت “بنیچه” بود که امروز آن را سرباز میگویند. امیرکبیر بیش از شصت فوج پیاده نظام و سوارکه مجهز به توپخانه بودند به وجود آورد و آنها را با توجّه به تهدیدهای پیش‌بینی شده در مناطق مختلف کشور مستقر ساخت.

امیرکبیر برای خودکفائی قشون ایران نیزتأسیساتی بوجود آورد که کارخانجات توپریزی، باروت‌سازی و اسلحه‌سازی از آن زمره هستند. در تأًسیس دارالفنون نظر امیرکبیر بیشتر برتهیه و آموزش کادر فرماندهی قشون ایران معطوف بود و برای این منظورمعلّمان اطریشی را به خدمت گرفت که انگلیسیها با آن به مخالفت برخاستند امّا امیرتسلیم نشد. طرفه آنکه معلمین استخدام شده درست مقارن عزل امیرکبیر و اعزام او به تبعید وارد ایران شدند، آن مرد بزرگ چندی بعد در کاشان کشته شد و ثمر اقدام مثبت خودش را ندید. در اولین دوره دارالفنون چیزی در حدود هفتاد نفر در رشته‌های پیاده، سوار، توپخانه و مهندسی نظامی فارغ‌التحصیل شدند. پس از امیرکبیر هم دارالفنون و هم آن سیستم سربازگیری باقی ماند ولی از محتوا تهی شدند. حال و روز دارالفنون پس از حدود بیست‌سال که محمود احتشام‌السلطنه برای تحصیل به آنجا میرود چنان فقیر و رقت‌بار است که ایشان آن را بیشتر از یک مکتب‌خانه و یا مدرسه ابتدائی نمیداند(۵ ).

درمیان سازمانهای نظامی و انتظامی که بیگانگان تأسیس کردند یا زیر نظارت آموزشی قرار دادند نیروی قزاق از همه مهمتر، منسجم‌تر و نقش‌آفرین‌تر بود. تأسیس این نیرو حاصل سفر ناصرالدین شاه به روسیه بود که مشاهده رژه و آراستگی یکانهای قزاق چنان او را تحت تاثیرقرار داد که همانجا برای ایجاد چنین یکانهائی در ایران استخدام چند افسر قزاق را از امپراطور روسیه تقاضا کرد. روسیه نیز برای ایجاد جای پائی در قشون ایران به شاه پاسخ مثبت داد و موافقتنامه ۱۸۷۸ م بلافاصله به امضاء رسید که درپی آن چند نفر قزاق به سرپرستی سرهنگ “مانتویج” برای تشکیل یک بریگاد سوار قزاق (تیپ سوار) وارد ایران شدند. افسر یاد شده یک فوج سوار گارد‌شاهی را برای تشکیل یکان قزاق ایران برگزید و برنامه‌ای را برای تجدید سازمان و آموزش آن به مرحله اجرا گذاشت و به این ترتیب قزاقخانه دایرگردید.

طبق موافقتنامه ۱۸۷۸ م و مواققتنامه‌های دیگری که ایران برای استفاده از معلّمین نظامی امضاء میکرد، استخدام‌شدگان جهت تصدّی مشاغل غیر اجرائی برای مدّتی معین مستخدم دولت ایران بودند و در برابر ارائه خدمت از ایران حقوق میگرفتند و حق نداشتند نظریات دولت‌های متبوع خود و یا نمایندگان آنها را در ایران به اجرا بگذارند. امّا در عمل چنین نبود کمااینکه سرهنگ “لیاخوف” هم سیاست روسها و نمایندگانشان را در ایران به اجرا میگذارد و هم بطورغیرمجاز فرماندهی نیروهای قزاق را بعهده گرفت. او در این مقام با مشروطه‌خواهان درگیر گردید و مجلس را به توپ بست. در آن زمان نیروی قزاق با استعداد تقریبی هشت‌هزار نفر شامل بیش از دویست افسر ایرانی نیرومندترین، منسجم‌ترین و با انضباط‌ترین نیروی قشون ایران محسوب میشد که در۹ “اتریاد” یا پادگان در مناطق مختلف استقرار یافته بود.

 

دولت مشروطه و ایده تشکیل ارتش ملی

 

روشنفکران دوران مشروطیت که کمر همّت به تغییر ساختار سیاسی ـ اجتماعی ایران بسته بودند، ازحوادث تاریخی ایران و شکستها و پیروزیهای آن غافل نبودند. آنها مداخله و استیلای بیگانگان و فرازوفرودهای ایران را در زمانهای دور و نزدیک ناشی از ضعف و ناتوانی سیستم سیاسی و نظامی ایران میدانستند. با این ایده، بر آن شدند که همگام با تغییر درسیستم سیاسی کشور در ساختار نظامی و سیستم فرماندهی و کنترل آن نیز اصلاحاتی بعمل آورند. درستی و اثبات این ایده را حوادث تاریخی ایران نشان میداد که طبق آن در پیروزیها و شکستهای نظامی و فراز و فرودهای کشور دو عامل نقش کلیدی داشت:

اول ـ حضور وجود قشونی دولتی و دائمی که میتوانست مرزهای کشور را حفظ کند و تجاوز دشمن را سرکوب سازد.

دوّم ـ کفایت و کاردانی و شجاعت پادشاهان که برقشون کشور فرماندهی میکردند.

با ملاحظه این واقعیتهای آشکار، روشنفکران مشروطه‌خواه متوجّه شدند که بدون برخورداری از یک ارتش دائمی و ملّی که در مدیریت آن مجلس شورای‌ملّی تصمیم گیرنده نهائی باشد نه استقلال ایران تأمین میشود و نه حاکمیت مردم پا میگیرد. در میان آن مردان آزاده و وطن‌دوست محمود احتشام‌السلطنه رئیس مجلس اول برجسته‌ترین چهره طرفدار این ایده بود.

او در مجلس اوّل، در مخالفت با نظر رئیس‌الوزراء ـ ناصرالملک که درصدد تشکیل قوای مجاهد بود، ضمن برشمردن معایب آن سیستم و مفاسد و فرصت‌طلبی کثیری از سران گروه‌های مجاهد تأسیس ارتش ملّی را پیشنهاد کرد. طبق طرح او میبایست با وضع قوانین لازم مانند عثمانی وکشورهای اروپا خدمت نظام اجباری را برقرار کرد تا از راه آن بتوان یک ارتش صد تا صدوپنجاه‌هزار نفری شامل قوای زمینی و دریائی به فرماندهی افسران ایرانی تشکیل داد. او برتأسیس مدارس و دانشگاه‌های نظامی تأکید میورزید. و برای اینکه مشروطیت نوپای ایران به خطر نیفتد پیشنهاد میکرد که با برکنار ساختن فرماندهان روسی و ترکیب کردن یکانهای قزاق با فوجهای موجود کشور هم میتوان ارتش جدید و تشکیلات ژاندارمری و نظمیه را تکمیل کرد و هم میتوان قوای قزاق را که در زیر فرمان افسران روسی به آلت دست شاه مبّدل شده است از اختیار او خارج ساخت. (۶)

پیشنهادات واقع‌بینانه احتشام‌السلطنه با آنکه زمینه قانونی آن در اصل صدوچهارم متمّم قانون اساسی در رابطه با تشکیل قشون فراهم شده بود پذیرفته نشد. در نتیجه نه ارتش ملّی بوجود آمد و نه قوای قزاق از زیر امر فرماندهان روسی خارج گردید. حوادث خونین بعدی نظیر به توپ بستن مجلس، کشتن و زندانی کردن آزادیخواهان و برقرار ساختن استبداد صغیر همه تا حد بسیار زیادی پیآمد رد پیشنهاد احتشام‌السلطنه در مورد تشکیل ارتش ملّی و شیوه مدیریت آن بود. در مجلس دوّم (۱۲۹۰-۱۲۸۸ش) با آنکه فراکسیون دموکرات “خدمت نظام اجباری” را در ردیف “تفکیک قوّه سیاسی از قوّه روحانی”، “تقسیم املاک میان رعایا ” و “تعلیمات اجباری” … در برنامه خود منظور کرده بود، ولی به علّت تشنجات و درگیریهائی که میان فراکسیونهای “دمکرات” و “اجتماعیون ـ اعتدالیون” رخ داد، باز غفلت شد و در آن دوره نیز ارتش ملّی بوجود نیآمد. از پی آمدهای دردناک و ننگین آن غفلت، تجاوز روسها و اولتیماتوم آنها برای اخراج “شوستر” مستشار امریکائی بود که ایران به علّت ضعف و ناتوانی نظامی در برابر آن قادر به واکنش نشد.

مجلس دوم به خاطر کشمکش‌های احزاب دموکرات و اعتدالی علاوه بر اینکه برای تأسیس قشون ملّی ایران دست به اقدام نزد، اصولا از دموکراسی نوپای ایران نیز تصویر خوبی ترسیم نکرد. “اعتدالیون” که بیشترشان آخوند و اعیان و اشراف بودند دموکراتها را که طرفدار تقسیم املاک، قانون منع احتکار، ترجیح مالیات مستقیم برغیرمستقیم و جدائی دین از سیاست بودند در نشریاتشان به بی‌دینی متهم میساختند و از تکفیر و تحقیرشان ابا نداشتند. دموکراتها نیز متقابلاً آنها را در روزنامه‌هایشان مرتجع، ضدمردم وضداصلاحات معرفی میکردند و سوابق برخی را مردود میشمردند. تهمت‌زنی و پرده دری از این دست وجهه مجلس را چنان پائین آورد که پس از پایان آن ناصرالملک ـ نایب‌السلطنه علاوه برآنکه دستور انتخابات مجلس سوّم را صادر نکرد بیشتر سران حزب دموکرات و چندتن از اعتدالیون را هم به قم تبعید کرد. در این ایام طولانی فترت است که ایران محروم از نیروی دفاعی برای حفظ بیطرفی، جنگ جهانی اوّل آغاز میشود و ایران جولانگاه متحدین و متفقین میگردد. روسها بخشی از ایران را اشغال میکنند، انگلیسیها بخش دیگر و عثمانیها تا همدان پیش میآیند و ملّتِ نگون‌بخت ایران گرفتار اسارت و فقر و گرسنگی میشود.

مجلس سوّم مقارن با جنگ جهانی اول گشوده شد، و نمایندگان آموخته از خطای مجلس دوّم قانون سربازگیری را تصویب کردند ولی چون احضار جوانان برای خدمت وظیفه فقط از روستاها انجام میگرفت لذا جامع نبود و اشغال ایران نیز توسط نیروهای متخاصم اجازه اقدام نداد. در زمان مجلس چهارم باز قشون ملّی به وجود نیآمد. حزب بازی، چند دستگی وگروه‌گرائیهای فرصت‌طلبانه در این مجلس چنان کشور را فلج کرده بود که هرچندماه یک دولت ضعیف و ناپایدار جای خود را به دولتی مشابه میداد. در این حال و هوا است که خیابانی در آذربایجان‌شرقی، سمیتقو در نواحی آذربایجان‌غربی، کوچک‌خان درگیلان، تراکمه در گرگان، الوار در لرستان، خزعل درخوزستان، دوست‌محمدخان در بلوچستان… دست به طغیان زدند و حاکمّیت دولت را برقلمرو کشور (حاکمیت ملّی) مختل ساختند. در این گیرودار انگلیسیها هم با تشکیل پلیس جنوب، استانهای فارس و کرمان و بلوچستان و مکران را زیر کنترل خود قراردادند و به امضاء قرارداد ننگین ۱۹۱۹ با دولت وثوق‌الدوله موفق شدند.

 

رضاشاه و بنیانگذاری ارتش یکپارچه ملی

 

دراین شرائط بحرانی که کشور در آستانه سقوط و ازهم پاشیدگی قرار داشت سیدضیاءالدین و سرتیپ‌رضاخان دست به کودتا زدند تا کشور را از هرج‌ومرج و فروپاشی نجات دهند. سرتیپ‌رضاخان پس از تثبیت در موضع قدرت بلافاصله به وضع نابسامان کشور سامان بخشید، حاکمیت دولت را برقلمرو کشور برقرار ساخت و به رؤیای مشروطه‌خواهانی که استقلال و تمامیت‌ارضی کشور را درگرو حضور یک ارتش ملّی میدانستند جامه‌عمل پوشاند. او بی‌درنگ پس از احراز پست ریاست‌الوزرائی در فروردین ۱۳۰۳ در برنامه بسیار مترقیانه‌ای که به مجلس پنجم ارائه کرد، دو بند از آنرا به شرح زیر به قوای نظامی و انتظامی اختصاص داد:

 

تکمیل قوای دفاعیه مملکت و گذرانیدن قانون خدمت نظام‌عمومی

اصلاح و تکمیل ادارات امنیه و نظمیه ولایات برمبانی جدید و گذرانیدن قانون سجل احوال …

 

به این برنامه مترقی که شماری از بندهای آن به اصلاح قوانین دادگستری، استخدام معلّمین و ساختن راه‌آهن و راههای شوسه، بسط پست و تلگراف؛ تاًسیس پست هوائی مربوط میشد مدرّس و همکارانش از جمله ملک‌الشعراء بهار رأی ندادند.

رضاشاه فقید که صفت کبیر زیبنده او است خدمات فراوانی به این کشور کرد، ولی مغرضین به ویژه آخوندها، آخوندزاده‌ها و کمونیستها با تبلیغ و تأکید بر نقاط ضعف او، تمامی آن خدمات گرانبها را سیاه و تباه کردند. او با آنکه از چهارده‌سالگی وارد قزاقخانه شد، آموزش‌وپرورش روسی گرفت و در آن سیستم ترقی کرد امّا طرفدار روسها نشد. او عمیقاً وطن‌دوست بود، از وضع ایران و هرج‌ومرجی که برآن حاکم بود رنج میبرد و در فکرچاره بود. مغرضین و سحرشدگان در تبلیغات آنها این مرد بزرگ را شماتت میکنند و از او عیب میگیرند که با کمک و حمایت انگلیسها به قدرت رسید. ولی مزوّرانه نمی‌گویند در چه شرائطی، برای چه منظوری و با چه دست‌آوردی. تبیین هرکدام از آن موارد علاوه بر بی‌اعتبار ساختن مغرضین و تبلیغات موذیانه آنها درک درست، اقدام درست، و واقع‌بینی سرتیپ‌رضاخان را در پذیرفتن کمک از انگلیسها برای نجات وطن از ورطه سقوط نشان میدهد.

او هوشمندانه شرائط جدیدی را که در منطقه پیش آمده بود درک کرد و از آن به خوبی بهره گرفت. استقرار کمونیسم در روسیه و تأسیس پایگاهی برای گسترش آن در جهان، معادلات استراتژیک جهان و منطقه را برهم زد. انگلیسیها که منافعشان را در خطر میدیدند برای خفه کردن کمونیسم در نطفه، بلافاصله دست بکار شدند. ابتدا به کمک ژنرالهای تزار “کلچاک” و”د نیکین” که در برابرکمونیستها مقاومت میکردند شتافتند، ولی بی‌نتیجه ماند. سپس به حمایت از گرجستان و ارمنستان و آذربایجان برخاستند که آن نیز ناکام ماند. در شرائطی که پیش آمد سّد کردن گسترش کمونیسم به سمت خلیج‌فارس و دریای عمان یکی از اهداف استراتژیک انگلیسها شد که برمبنای آن ایران باید یکپارچه، مستقل و با حکومتی مقتدر و استوار به صورت مانعی مستحکم در برابر روسیه شوروی قرار بگیرد تا آن کشور در مرزهایش با ایران مهار شود. ملک‌الشعرای بهار که از همکاران مدرّس در توطئه‌چینی برضدرضاشاه بود در شرح آن روزها می‌نویسد: قبل از کودتا و در اوقاتی که هر دو ماه یک کابینه به روی کار میآمد، مکرّر مامورین دولت انگلیس با عقلا و متفکرین برسر این مسئله بحث میکردند که دولتی قوی و مقتدر و مرکزیتی ثابت و پا برجا باید در ایران بوجود آید. و می‌افزاید: دنیا دیگر آن دنیا نیست و سیاستهای تازه و فکرهای نو بوجود آمده است (۷). دنیای جدید و وضع جدید، باز یکی از آن مواردی بود که منافع ایران و انگلیس را برهم منطبق میکرد و میتوانست به هرج‌ومرج و ملوک‌الطوایفی در ایران پایان دهد و به نوسازی آن بیانجامد. درک وضع جدید و بهره‌گیری از آن در نظر کسانیکه غرض ندارند و به مسائل سیاسی و بین‌المللی از نظر منافع‌ملّی می‌نگرند نکوهیده نیست. برعکس ستودنی است. از این رو اقدام سرتیپ‌رضاخان موجّه، درست و قابل تحسین است. تمجید و تحسین من از رضاشاه فقید برخاسته از انصاف و ارج گذاردن به خدمات گرانبهای ایشان است. من سلطنت‌طلب نیستم و به دلیل ارتباط مستقیم افت وخیزهای تاریخی ایران به شخصیت و سنّت فرمانروائی پادشاهان در سیستم سلطنت موروثی، من جمهوریخواه هستم.

انگلیسیها شایستگی، کاردانی و وطن‌دوستی ‌رضاخان میرپنج را چند سال پیشتر از کودتای ۱۲۹۹ در جریان کودتای دیگر که در داخل قوای قزاق رخ داد دریافتند. در۱۹۱۷ دولت سوسیالیستی روسیه برای کنترل نیروی قزاق و استفاده از آن در آینده، یک افسر انقلابی را برای جایگزین ساختن فرمانده تزاری آن به ایران فرستاد که مورد قبول دولت ایران قرار نگرفت و کشمکش برسر آن چند هفته ادامه یافت. سرانجام رضاخان با همکاری چند نفر از فرماندهان ایرانی قزاق هر دو فرمانده متنازع را برکنار ساختند و افسردیگری را به آن مقام منصوب کردند. پس از این واقعه رضاخان از معاونت فوج قزاق همدان به فرماندهی آن ترفیع یافت.

سرتیپ‌رضاخان پس از کودتای ۱۲۹۹ با کمک همکاران قزاقش بی‌درنگ بیشتر یکانهای قزاق را زیر امر خود قرار داد تا نیروی لازم را برای اجرای طرحهائی که در نظر داشت فراهم آورد. اولین طرح او ایجاد یک نیروی نظامی یکپارچه، منسجم و منضبط بود که میبایست از ادغام کلیه یکانهای نظامی و انتظامی شامل نیروهای قزاق، ژاندارم، پلیس جنوب و فوجهای تهران و شهرها تشکیل شود. بخشی از این طرح با موافقت رئیس دولت انجام گرفته بود ولی هنوز یکانهای نظامی مرکز و نیروی ژاندارم در نیروی قزاق ادغام نشده بود و سیدضیاء بیمناک از تمرکز قدرت در دست رضاخان برای تأسیس دو قشون تلاش میکرد. رضاخان در آن زمان در شغل وسمتی نبود که از نظر قانونی مسئول دفاع کشور و فراهم کردن نیرو و وسائل لازم برای اجرای آن باشد، آن مقولات از مسئولیتهای وزیرجنگ بود که در قالب مسئولیت‌های دولت انجام میگرفت. سّیدضیاء‌الدین درکابینه اول کودتا پست وزارت‌جنگ را به یک افسر ژاندارم داد و چون رهبر نظامی کودتا هنوز به قدرتش سامان نبخشیده بود ساکت ماند. امّا پس از تحکیم پایه‌های قدرتش بی‌درنگ رئیس دولت را برای احراز پست وزارت‌جنگ زیرفشار گذاشت که درپی آن کابینه اصلاح شد و رضاخان که ملقّب به سردارسپه شده بود به وزارت‌جنگ منصوب گردید.

او در این پست حالا میتوانست به استناد وظائف قانونی که به عهده داشت طرحهای خود را در دو زمینه تأسیس قوای دفاعی کشور و اعمال حاکمیت بر قلمرو آن که براثر طغیان بعضی ایالات و ولایات متزلزل شده بود عملی سازد. برای ادغام همه نیروهای نظامی و تشکیل یک نیروی منسجم که تنها از یک فرمانده فرمان بگیرد او ابتدا موجبات سقوط کابینه سیدضیاءالدین را که مانع ادغام نیروی ژاندارم و چند یکان مستقر در مرکز بود فراهم آورد. سپس در دولت قوام‌السلطنه که بعد از او بر سرکار آمد در مقام وزیرجنگ قوای ژاندارم و بقیه یکانهای نظامی را در نیروی قزاق ادغام کرد و آنها را زیر فرمان گرفت. برای اداره نیروئی که بوجود آورده بود، سازمانی به نام ارکان حرب (ستاد ارتش) تأسیس کرد و به آن ماموریت داد که بانگرش به وضع اقتصادی کشور، نیازهای دفاعی و امنیتی را تعیین و به او گزارش کند. پس از این مقدمات در دیماه ۱۳۰۰ خورشیدی اولّین فرمان ارتشی صادر شد که در مقدمّه آن نوشته شده بود “از این تاریخ کلمه ژاندارم و قزاق مطلقا ملغی و متروک خواهد بود. برای افراد نظام دولت علیه ایران بلااستثنا عنوان قشون را انتخاب و تصویب نموده امر میدهم که عنوان مزبور را به رسمیت شناخته و مارک نوشتجات و مراسلات قشونی را به عنوان فوق تبدیل نمایند…”.

سردارسپه بر اثر تجربیات تلخی که از معلمّین نظامی بیگانه داشت با استخدام آنها در دولت قوام‌السلطنه و دولتهای پس از او قویاً به مخالفت برخاست و در عوض افسران را برای تحصیل به اروپا فرستاد و مدارس نظام ابتدائی، متوسطه وصاحبمنصبی برقرار ساخت. سخنان او به اوّلین دسته افسرانیکه برای تحصیل عازم فرانسه هستند عمق وطندوستی و آرمانخواهی او را نشان میدهد. او شخصاً این افسران را تا مهرآباد بدرقه کرد و در دیدار با آنها گفت:

“فرزندان رشیدم ، امروز که شما برای رفتن به مملکت فرانسه انتخاب شده‌اید، یکی از فیروزترین ایام تاریخی دوره حیات قشون به شمار میرود. شما را برای تحصیل به سرزمینی میفرستند که علاوه بر دارا بودن نظم و معظم‌ترین قشون‌های عالم… در آنجا به ارتقاء و تنویر فکر پرداخته و از همان احساسات عالیه به ارمغان آورید. شما نباید تصّور کنید که اعزام پنجاه نفر صاحبمنصب به اروپا برای دولت به رایگان تمام شده، بلکه باید به خاطر بیاورید که تا چندی پیش دولت حتّی به جمع‌آوری پنجاه‌نفر سرباز برای جلوگیری از کوچک‌ترین سرقت‌ها پشت دروازه تهران قادر و توانا نبود”.

این ارتش نوپا که تازه در ۱۵-۱۳۱۴ برای آموزش فرماندهانش در رده‌های تیپ و لشگر دانشگاه جنگ تاسیس کرده بود، در شهریور۱۳۲۰ با آن جنگ ابزار و ساز و برگ قادر به جنگ با دو ارتش بسیار نیرومند روس و انگلیس نبود، کمااینکه ارتش مقتدر آلمان با برخوردار بودن از صنایع جنگی و تکنولوژی پیشرفته آن زمان سرانجام شکست خورد. رضاشاه به خوبی میدانست که ارتش ایران قادر به رویاروئی با متفقین نیست از این رو به بیطرفی ایران در جنگ که در آغاز مخاصمات در ۱۹۳۹ اعلام شده بود، و روس و انگلیس از جمله استقبال کنندگان آن بودند وفادار ماند. او برای احتراز از جنگ و جلوگیری از بهانه‌جوئی و تحریک روسها حتّی اجازه نداد که یکانهای نظامی از سرباز‌خانه‌ها خارج شوند و در مواضع دفاعی گسترش یابند یا اینکه برای دفاع و مقاومت در برابر روسها یا انگلیسیها راهها، پلها، تونلها، گردنه‌ها و معابر اجباری خرجگذاری یا تخریب گردد. در پنجم‌شهریور دو روز پس از حمله غافلگیرانه متفقین به سرلشگریزدان‌پناه دستور میدهد شورائی از امرا تشکیل شود و نظر آنها به ایشان گزارش شود. در پاسخ، شورا پیشنهاد میکند: برای ایجاد تأخیر و جلوگیری از ورود نیروهای شوروی به تهران، باید در مسیر چالوس ـ کرج کلیه پلها و راههای عبور تخریب شوند و درنقاط حساس، ارتفاعات ومعابر اجباری از ورود ارتش سرخ ممانعت بعمل آید. رضاشاه در پاسخ میگوید: این همه خرابی و ویرانی برای اینکه من در پادشاهی بمانم؟ آنها نظرشان به من است. من استعفا میدهم و از ایران میروم و به هیچوجه آمادگی ندارم کوچک‌ترین خرابی و ضرر و زیانی به ایران وارد شود(۸).

فرمان ترک مقاومت و مخاصمه درششم شهریور۱۳۲۰ صادر شد، حتّی به یکانهای دفاع هوائی دستور داده شد که نسبت به هواپیماهای دشمن واکنش نشان ندهند که بر اثر آن شماری از خلبانان دست به نافرمانی زدند و به مصاف جنگنده‌های مدرن دشمن رفتند. انگلیسیها بیمناک از این حادثه و سرایت طغیان به لشگرها، از فروغی نخست‌وزیر تقاضای ترخیص سربازان را میکند که آن نیز در هشتم شهریور انجام میگیرد. سرتیپ حیدرقلی بیگلری فرمانده وقت هنگ نادری لشگردوّم مرکز در”خاطرات یک سرباز” مینویسد:

 

بخشنامه شماره ۶۱۷۲ – ۶/۶/۱۳۲۰ خیلی فوری

بفرموده لازم است کلیه واحدها ترک مقاومت نموده و برای فردا شب ساعت ۲۰ از مواضع خود بسوی سربازخانه‌های مربوطه حرکت نمایند و مخصوصاً به ماًمور دفاع هوائی تاًکید شود که هیچگونه واکنشی در مقابل هواپیماهای دشمن بعمل نیآورند.

رئیس ستاد لشگر۲ مرکز سرهنگ عمیدی

 

تأکید مداوم رضاشاه بر بی‌طرف ماندن و نمایش عملی آن در صحنه جهانی با صدور فرمان ترک مقاومت و مخاصمه، حتی بصورت یکطرفه برکنار از جلوگیری از خرابی و خونریزی بی‌ثمر موجب شد که ایران قانوناً در جنگ شکست نخورد و از عوارض منفی و مخرّب قانونی آن در امان باشد. با این سابقه است که متفقین متعهد شدند شش‌ماه پس از خاتمه جنگ ایران را ترک کنند و برای خدماتی که ایران در جنگ داده است به آن نیز مبالغی بپردازند. اگر رضاشاه خویشتن‌داری نشان نمی‌داد و با در نظرگرفتن واقعیات حاکم برجنگ فرمان ترک مقاومت را صادر نمیکرد، بیطرفی ایران تائید نمی‌شد و روسها در موضعی قرار می‌گرفتند که قانوناً بخشی از ایران را در جنگ تصرف کرده بودند و آنرا تخلیه نمی‌کردند. باید توجه داشت جدا از اطریش که وضع ویژه‌ای داشت، ایران تنها کشوری بود که روسها در جنگ جهانی دوم اشغال کردند و به استناد تعهدی که داده بودند و فشار ایالات متحده مجبور به ترک آن شدند.

خویشتن‌داری رضاشاه درکوبیدن برطبل جنگ و رویکرد او در برتر شمردن مصلحت‌ملّی برمصلحت‌شخصی هنگامی ارج و ارزش خود را به نمایش میگذارد که با رفتار و کردار خمینی در جنگ با عراق مقایسه شود. آن مرد بی‌وطن و خودخواه برای مصلحت‌شخصی و تصفیه حساب با صدام حسین به هزینه ایرانیان آنقدر برطبل جنگ کوبید تا پیروزی ایران را که با فداکاری ارتش دلاور ایران به دست آمده بود مبّدل به شکست ساخت و بر اثر آن شهرها، بنادر، روستاها، راهها وتأسیسات صنعتی کشور منهدم گردید و صدهاهزار ایرانی کشته و زخمی شد. وقتی ملتّی به خدمات رهبرانش ارج نمی‌نهد و آنها را تخطئه میکند طبیعی است بر او بلا نازل میشود همانطور که بر ملّت ایران خمینی نازل شد.

اصرار بر بی‌طرفی ایران، فرمان ترک مقاومت و ترخیص سربازان در همان آغاز جنگ، خیلی روشن نشان داد که ارتش ایران جنگ نکرد و شکست نخورد، گو اینکه اگرجنگ میکرد قطعا شکست میخورد. این واقعه بسیار بدیهی و آشکار را نویسندگان توده‌ای، آخوندها و آخوندزاده‌ها طبق عادت معهود موذیانه تحریف کردند و با دروغ‌پردازی از آن برای بی‌اعتبار ساختن قوای دفاعی کشور و بنیانگذار آن رضاشاه‌کبیر دستاویز ساختند که هنوز ادامه دارد. چندی پیش یک نویسنده آخوندپیشه و آخوندزاده در هفته نامه “نیمروز” افسران ارتش را متهم ساخت که در وقایع شهریور ۱۳۲۰ روبنده برصورت نهادند و چادر پوشیدند و از میدان جنگ فرارکردند. اگر وظیفه روزنامه‌نگاران آنطور که میگویند اطلاع‌رسانی و آگاه ساختن مردم از واقعیات باشد، این تحریف واقعیت و گمراه ساختن مردم از یک رویداد تاریخی کشور چگونه توجیه میشود؟

تهمت زدن به نظامیان و منزوی ساختن قوای دفاعی کشور از شهریور۱۳۲۰ به بعد ادامه یافت و اوج آن هنگامی به نمایش گذاشته شد که نویسندگان و روشنفکران کوته‌فکر انقلابی از ارتش خون میخواستند و انحلال آن را طلب میکردند. در آن زمان که خمینی به نظامیان عفو عمومی داد ولی به آن عمل نکرد یک نویسنده توده‌ای به نام رسول‌مهربان، در روزنامه آیندگان خمینی را از این اقدام برحذر داشت و نوشت: فاجعه کربلا نتیجه عفوی بود که محمّد به معاویه در مکّه داد، و به این ترتیب آخوندها را به کشتن بیشتر نظامیان تحریک کرد. این خونخواهی‌ها و جنجالهای روشنفکرانه درست هنگامی صورت گرفت که ارتش با به نمایش گذاردن وفاداری خود به ملّت با مردم نجنگید. فرمانده آن روز ارتش ـ ارتشبدعباس قره‌باغی، یکی از برجسته‌ترین افسران ارتش بود، او و افسران وطن‌دوست و فرهیخته دیگری نظیر سپهبدهوشنگ حاتم، سپهبد خلیل بخشی آذر… آگاه از فلسفه تأسیس ارتش و وظائفی که نظامیان نسبت به جامعه‌ای که از آن برخاسته‌اند به عهده دارند، ارتش را وارد جنگ با ملّت نکرد و از جنگ داخلی که احتمالا تجاوز عراق را در پی‌داشت جلوگیری نمود. در آن روزهای بحرانی که چند گروه سیاسی بی‌وطن نویسندگانشان برطبل انحلال ارتش میکوفتند من که با تهدید عراق آشنا بودم نگران از انحلال ارتش در شماره نهم فروردین ۱۳۵۸ روزنامه اطلاعات هشدار دادم و نوشتم:

“ما کشور ثروتمندی هستیم و از منابع و ذخایر طبیعی گرانبهائی برخور داریم. مرزهای زمینی و دریائی ما بیشتر از ده‌هزارکیلومتر است. این ثروت ملّی و این مرزهای طولانی باید در برابر هر نوع تجاوزی محافظت شود. ممکن است برخی گروه‌های سیاسی و روشنفکرانشان استدلال کنند که ما در منطقه از یک سیاست صلح آمیز پیروی میکنیم و اختلافات احتمالی را از راههای مسالمت‌آمیز و یا ازطریق سازمان‌ملل حل خواهیم کرد. این استدلال تا آنجا که مربوط به کشور ما است تائید می‌شود، ولی چگونه میتوان اطمینان داشت که دیگران نیز در باره ما چنین تلقّی و برداشتی داشته باشند؟ از کجا معلوم که ضعف نظامی ما وسوسه آنها را برنیانگیزد و برای باج‌خواهی سیاسی یا اقتصادی بر ما جنگ و درگیریی تحمیل نکنند؟ “متأسفانه آن پیش‌بینی تحقق یافت و با بریدن سر و دست ارتش و ناتوان ساختن آن با جنایاتی که مرتکب شدند زمینه تعرض عراق را فراهم آوردند و صدام حسین را در موضعی قرار دادند که به ملّت عراق پیام بفرستد و به آنها وعده کند که قادسیه دومی را به آنها پیشکش خواهد کرد.

مروری بر رویکرد روشنفکران دوران مشروطیت نسبت به تشکیل ارتش ملّی برای حراست از استقلال کشور و منافع ملّی، و مقایسه آن با خط و هدف روشنفکران دوران انقلاب بهمن ۵۷ در انحلال ارتش ملّی و آسیب‌پذیر ساختن استقلال کشور و منافعِ‌ملی نشان میدهد که در خلال آن دو واقعه تاریخی جریان روشنفکری ایران در رابطه با وطن‌دوستی و تعلق خاطر به وطن و ملّت عمیقاً سقوط کرد و امّت‌گرائی و جهان‌وطنی فضای ایران را آلوده ساخت. ظهورخمینی و رژیم بی‌وطن و امّت‌گرای جمهوری اسلامی بی‌تردید از محصولات طبیعی آن فضای آلوده است که بسیاری از نویسندگان و روشنفکران بی بصیرت به بروزش همّت گماردند و خود نیز سرانجام در آن مسموم و منکوب شدند.

 

زیرنویس

 

( ۱ ) دکترعبدالحسین زرکوب، روزگاران صفحه ۲۴۲

( ۲ ) همان کتاب، صفحه ۲۴۴

( ۳ ) George Childs Kohn,Dictionary of War صفحه ۵۰۴

( ۴ ) همان کتاب صفحه ۵۰۵

( ۵ ) خاطرات محمود احتشام‌السلطنه صفحه ۲۵

( ۶ ) همان کتاب صفحه ۶۲۲

( ۷ ) ملک‌الشعرای بهار، تاریخ احزاب سیاسی ایران صفحه۷۱

( ۸ ) خاطرات ارتشبد حسین فردوست